داستان به چه دردی می‌خورد؟

داستان به چه دردی می‌خورد؟

داستان به چه دردی می خورد؟

زمانی که قرار شد مطلبی درباره چراییِ داستان خواندن بنویسم، تصمیم گرفتم که فهرست بلند بالایی از سخنان بزرگان را درباره داستان جمع‌آوری کنم و در نهایت هم چند جمله پربازدید که در فضای مجازی کم نیستند با آن همراه کنم. مثلاً بنویسم: «میزان خواندن داستان با وقوع جرم رابطه‌ی عکس دارد.» یا: «داستان راهی است که با آن می‌توان سرنوشت آدمی را تغییر داد.»،«با داستان می‌شود مرزهای زندگی را درنوردید و پا به عرصه‌های جدیدی از زندگی گذاشت.»،«داستان، بیانگر ژرف‌ترین حقایق انسانی است.» و یا «داستان، راهی است برای داشتن نیروهای فراانسانی.»

دوستی می‌گفت که داستان سرایی از زمان انسان‌های اولیه رواج داشته. برایم جالب بود. در ذهنم انسان‌های اولیه را تصور کردم. وقتی که از تلاش روزانه‌شان برمی‌گشتند و حتماً غذای مفصلی هم می‌خوردند، همگی دور آتش جمع می‌شدند و با زبان خودشان برای همدیگر از اتفاقات روزمره‌شان تعریف می‌کردند. همه روی زمین لم می‌دادند و یکی بلند می‌شد و قصه می‌گفت و بقیه هم تخیل می‌کردند. داستانش می‌توانست هرچیزی باشد. از گله‌های گاوی که در پشت کوه دیده بود، چشمه‌ای که آن روز کشفش کرده بود یا غاری جدید که به نظرش می‌توانست مکان بهتری برای زندگی باشد. شاید هم کسی خلاقیت به خرج می داد و برای این که بقیه را تحت تأثیر قرار بدهد، از اژدهای چندسری می‌گفت که یک مرتبه سر راهش سبز شده بود و یا هر کس بر اساس نفع خودش چیزهایی از واقعیت را کم و زیاد می‌کرد.

می‌دانید، حالا که حرف دروغ به میان آمد باید بگویم به نظرم داستان باید دروغ داشته باشد. اصلاً نویسنده باید دروغگو باشد. دروغگو که می‌گویم، منظورم کارکرد داستانی‌اش است. نویسنده باید بلد باشد در همان لحظه‌ای که ما فکر می‌کنیم حقیقت را کشف کرده‌ایم، با چیز تازه‌ای رو‌به‌رویمان کند. نویسنده باید مثل آن چوپانی باشد که به طرف مردم ده دوید و فریاد زد: «گرگ...گرگ!» و گرگی در کار نبود. چوپان نویسنده بود. خالق یک داستان.

 

حالا برای یک لحظه، همه تعاریف و تصورات را بگذاریم کنار و از خودمان بپرسیم واقعاً برای چه داستان می‌خوانیم؟ یعنی داستان به چه دردی می‌خورد؟

باید گفت که داستان برای هرکس معنای خاصی دارد و تجربه‌ای است نسبی. مثلاً برای من، داستان باعث می‌شود برای دقایقی، ساعاتی یا حتی روزهایی عاشق شوم و بتوانم عشق را تجربه کنم. داستان این قدرت را به من می‌دهد تا مثل قهرمان‌هایش کارهایی بکنم که از عهده‌ی هرکسی برنمی‌آید. داستان این هوش را به من می‌دهد که وقتی همه از پیدا شدن قاتل ناامید شده‌اند، دستش را رو کنم. داستان است که چوب جادویی به من می‌دهد که با آن بتوانم اجسام را به پرواز در بیاورم. و باز داستان به من یاد می‌دهد که برای هرچیزی، هر چه‌قدر هم با ارزش نباید دزدی کرد، یا اگر یک وقت کسی را کشتم، نمی‌توانم از انتقام روحش فرار کنم.

 

داستان خواندن برای من یعنی ورود به دنیایی که قبلاً تجربه‌اش نکرده‌ام و شاید تا آخر عمر هم فرصت تجربه‌اش را نداشته باشم. داستان یعنی زندگی در عالمی دیگر و این چه‌قدر لذت بخش است. وقتی می‌گویم داستان منظور فقط آن چیزهایی نیست که روی کاغذ نوشته یا تایپ شده‌اند. شما با دیدن یک فیلم می‌توانید از طریق تصویر و صدا روایت داستانی را دنبال کنید. یک تابلوی نقاشی به همان میزان یک رویداد را نشان می‌دهد که یک داستان. مجسمه چیزی نیست جز قصه‌ای که مجسمه‌ساز در قالب سنگ و چوب و... تعریف می‌کند. آهنگساز با نت‌ها همان کارهایی را انجام می‌دهد که نقّال می‌کند. فقط کافی است که بهشان دقت کنیم. تمامی هنرها دارند برای مخاطبانشان روایت می‌کنند. قصه می‌گویند. داستان سرایی می‌کنند. از بدی‌ها، خوبی‌ها. از قهرمانی‌ها و بزدلی‌ها. از پیروزی آدم‌ها. از شکست‌هایی که آدم را غصه دار می‌کند. و ما هم باید از راهی که بلد هستیم این کار را انجام بدهیم. چون برای همین به دنیا آمده ایم. چون همین هاست که نابود نمی‌شوند و بعدها از ما به جا می‌مانند؛ زمانی که جسد ما پوسیده شد. وقتی که دیگر اثری از استخوان‌هامان باقی نماند، داستان است که باقی می‌ماند. دست نخورده توی ذهن‌ها...!

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.