لب جدول

لب جدول

لب جدول

من و رضا لب جدول این طرف کوچه نشسته ایم و امیرعلی و محسن لب جدول آن طرف. میخواستند بگویند ما خیلی داداشیم. یک ساعت میشد که امید رفته بود، توپ بخرد. قدش از همه بلندتر است. همه پول گذاشتیم وسط. هرکی هرچی داشت. حتی سارا هم یک اسکناس نصفه آورد. از زیر فرش پیدا کرده بود. حالا عروسکش، نگین را زده زیربغلش و مثل ما به ته کوچه نگاه می کند. از بس که نشسته ایم، لباس مشکی هامان خاکی شده. هرچند دقیقه یک بار صدای جیغی از خانه ی خانم جون می آید. دیده ام که نشسته روی مبل و همه ش جیغ می زند: ((سوختم... آتیش گرفتم...)) اگر خودم رفته بودم تا حالا صد دفعه خریده بودم. محسن می گوید: ((آجر بکاریم واسه دروازه؟)) سر بالا می اندازم. برمی گردد سر جاش. کیف میکنم که ضایع اش کنم. امید می آید. می گویم: ((رفته بودی توپ بسازی؟)) ((عباس آقا گفت دیگه به شما توپ نمی فروشم. رفتم سه تا کوچه اونورتر)) یارکشی کردیم. امیرعلی و محسن و رضا استقلالی بودند و من ماندم و امید. به امید میگویم: ((من طارمی. تو هم علیپور. لوله شون میکنیم)) امید می گوید: ((طارمی که خارجه)) توی دلم میگویم که به تو ربطی ندارد. می گویم: ((هنوز پرسپولیسیه. سارا هم میشه بیرانوند)) و دستش را می گیرم و با عروسکش می نشانمش توی گل. می گوید: ((منم بازی بدین)) می گویم: ((هر توپی اومد با دست بگیرش و بنداز واسه من)) می خندد. شروع می کنیم. همان اول کار دو تا گل می خوریم. آخر دختر را چه به فوتبال. به روی خودم نمی آورم. ماشینها چندتا چندتا جلوی خانه پارک می کنند و وارد می شوند. یک ماشینِ سیاه هم هست که چند تا مرد توش نشسته اند و گاهی برایمان دست تکان می دهند. مامان گفته بود: ((فقط توی دست و پا نباشین)) باید انتقام بگیریم. دندان قروچه می کنم و داد می زنم: ((هرکی جرئت داره بیاد جلو)) محسن را به زور دریبل می کنم و پاس می دهم امید و او هم معطلش نمی کند. آنوقت طارمی میپ رد و امیرعلی را هل می دهد و با یک برگردان و با کلی شانس توپ، گل می شود. مثل خانم جان جیغ می زنم: ((گل... گل... مهدی طارمی...)) و می دوم سمت امید و سارا و بغلشان می کنم و با هم ادا درمی آوریم. در خانه باز می شود. عمو اول نگاهی به ماشینِ سیاه و مردها می کند و بعد می دود سمت ما. ((چه تونه انقدر داد می زنین؟)) و می رود سمت امید: ((مگه نگفتم دیگه کسی حق نداره فوتبال بازی کنه؟ توپ مالِ کیه؟)) کسی جیکش درنمی آید حتی سارا. چشمهای عمو قرمز شده. یک چَک می خواباند زیر گوش امید و توپ را ازمان می گیرد. به زور سارا را بغل می کند و برمی گردد سمت خانه. به ماشین سیاه نگاه می کنم و فکر می کنم بهتر است برویم کوچه بغلی و یکی از پسرهای آنجا را پیدا کنیم به جای سارا بیرانوند شود 

 

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.