داستان کوتاه "برادرِ با غیرت" نوشته‌ی آنتون چخوف همراه با نقد

داستان کوتاه "برادرِ با غیرت" نوشته‌ی آنتون چخوف همراه با نقد

  آنتون چخوف، نویسنده قرن نوزدهم و بیستم میلادی، از پیشگامان داستان کوتاه در جهان است. آثار متعددی که وی خلق کرده، دست‌مایه خوبی برای آموزش داستان‌نویسی فراهم آورده که سالیان درازی است در نشست‌های مختلف مورد خوانش و نقد قرار می‌گیرد. وی تبحری هم در زمینه نمایش‌نامه‌نویسی داشت و اثر معروف خود "باغ آلبالو" را در اواخر عمر نگاشت. چند داستان بلند نیز به قلمش منتشر شده که نسبت به انواع دیگر آثارش، کم‌تر مورد توجه قرار گرفته است.

  نظر به اهمیت فوق‌العاده جناب چخوف برای ادبیات مدرن، در ادامه متن یکی از داستان‌های کوتاه معروفش را به همراه نقدی کوتاه از آن می‌خوانید.

برادر با غیرت*

  دختر جوان در کنار پنجره ایستاده و در حالی که در فکر عمیقی فرو رفته بود مشغول نگریستن به خیابان کثیف پر از گل و لای بود، در پشت سرش جوانی ملبس به انیفورم یکی از ادارات دولتی ایستاده بود و در حالی که با عصبانیت سبیل‌های قیطانی‌اش را تاب می‌داد با صدای لرزانی می‌گفت:

-خواهر تا دیر نشده است بیدار شو و تغییر عقیده بده! بیا و این لطف را بکن و به این مردکه شکم‌گنده و کثیف جواب رد بده. خواهر جان تو نمی‌دانی او چه‌قدر بی‌شرف و بی‌همه‌چیز است! پوزه دراز کثیفش فقط لیاقت تف آب‌دار را دارد و بس! خواهر جان بیا و منت را بر سر ما بگذار! خداوند نیست و نابودش کند.

-برادر جان نمی‌توانم! من به او قول داده ام.

-خواهر جان خواهش می‌کنم! به فامیل ما رحم کن! تو یک دختر نجیب و از خانواده محترم و اشرافی هستی، تحصیل کرده هستی، در صورتی که او یک آدم بیکاره کثیف و از خانواده پستی است. از همه بالاتر او یک مرد پست‌فطرت است. دخترک احمق تو بالاخره باید بفهمی که او برای شوهری تو ساخته نشده و لیاقت تو را ندارد! مگر نمی‌دانی چه کاره است؟ اغذیه‌فروشِ سرگذر! از صبح تا شام کالباسِ مانده و ماهی گندیده می‌فروشد، مرد حقه‌باز و کلاه‌گذاری است.

تو دیروز صبح به او قول دادی که زنش بشوی، ولی همین دیشب در موقع خرید سر آشپزمان کلاه گذاشت و پنج شاهی گران‌تر حساب کرد! نمی‌دانی تمام فکرش این است که شیره مردم بدبخت را بکشد و خون بینوایان را بمکد.

خواهر جان آرزوهای عالی و افکار انسان‌دوستی تو همین بود؟ بگو ببینم همین بود؟!

راستش را بگو... مگر تو میشاتر خووتسف رئیس دفتر اداره ما را دوست نداری؟ چرا!... می‌دانم دوست داری و اغلب به یاد او هستی!... میشا هم تو را دوست دارد...

  خواهر از حرف‌های برادرش عصبانی شد، گونه‌هایش برافروخت، چانه‌اش به لرزه افتاد و قطرات اشک در چشم‌هایش ظاهر گردید. چنین معلوم بود که تیر برادر به نقطه حساس او اصابت نموده است.

  موقعی که برادر متوجه مهارت خود در هدف‌گیری شد تاًمل را جایز ندانسته بی‌درنگ ادامه داد:

-با این عمل و تصمیم احمقانه هم خودت را نیست و نابود می‌کنی و هم میشای بدبخت و بینوا را... جوان از شدت غصه دست به می‌گساری زده است!... آه خواهر جان... خواهر جان! داری چه می‌کنی؟! پول کیف این بقال سرگذر چشم‌هایت را کور کرده است؟ گول گوشواره و دست‌بند را می‌خوری؟ ازدواج از روی عشق را که سرچشمه کلیه احساسات پاک انسانی است رها کرده و داری از روی حساب کثیف مادی زن یک آدم بی‌سواد بوگندو و بی‌شخصیت می‌‌شوی؟ او هنوز امضای خودش را نمی‌تواند بکند! خواهر جان خوب می‌فهمی که چه کار داری می‌کنی؟ از همه این‌ها گذشته بداخلاق و بدترکیب هم که هست! خواهر جان بیا تا دیر نشده این محبت را در حق ما بکن و از خر شیطان پایین بیا!

  صدای برادر دورگه شد. چند بار سرفه نمود و اشک‌های خود را پاک کرد. این بار چانه او به لرزه افتاد.

-برادر جان چاره نیست، قول داده‌ ام و راه برگشت ندارم... ضمناً از فقر و بدبختی هم به تنگ آمده ام... دیگر طاقت ادامه این زندگی را ندارم.

-خواهر جان بسیار خب! حالا که کار به این‌جا رسید هر چه می‌دانم خواهم گفت!... نمی‌خواستم احترام خودم را در مقابل تو ببرم. ولی هر چه باداباد! بهتر است آبروی خودم را ببرم ولی خواهر عزیزم را از یک بدبختی بزرگ نجات بدهم. بله! این فداکاری را در راه نجات و سعادت تو می‌کنم. خواهر جان گوش کن! اسراری از شوهر آتیه تو در نزد من است. اگر تو از این سِر اطلاعی حاصل کنی بی‌درنگ از او صرف‌نظر خواهی کرد. نمی‌دانی چه سرّ بزرگی است. تو نمی‌دانی که شبی من او را در چه جای کثیف و نامناسبی ملاقات کردم! نمی‌دانی؟ نمی‌توانی حدس بزنی؟ بگویم؟

-بگو... کجا او را ملاقات کردی؟

  برادر درِ دهانش را باز کرد تا این سرّ مخوف را فاش سازد، ولی حوادث بعدی مانع این کار شد. در همین موقع درِ اتاق باز گردید و پسربچه‌ای با لباس چین و چروک خورده و چکمه‌های کثیف در حالی که بسته بزرگی در دست داشت در آستانه آن ظاهر شد.

  تازه‌وارد صلیبی به روی سینه‌اش کشید و خطاب به برادر گفت:

-میتری ترنت یویچ به شما سلام رساند و به من امر فرمود که تبریک عید روز یکشنبه را به شما عرض نمایم. و این بسته را هم دستور دادند که خدمت شما تقدیم کنم...

  برادر اخم‌هایش را در هم کشید، بسته را از دست پسربچه گرفت و نگاهی به داخل آن انداخت، لبخند تمسخرآمیزی بر گوشه لبانش نقش بست. سپس گفت:

-مثلاً محتویات این بسته چه می‌تواند باشد؟ حتماً چیز مهملی است؛ ممم... مثل این‌که کله‌قند است!

عجب... کله‌قند محصول کارخانجات درجه سوم است. می‌دانستم. این دیگر چیست! چای است. آه چه بوی بدی می‌دهد! چند قوطی کنسرو ساردین هم هست. مردکه احمق وازلین به چه درد من می‌خورد؟! یک بسته قهوه هم فرستاده. پفیوز نمی‌داند که من قهوه نمی‌خورم! قهوه برای سلامتی مضر است. اعصاب را خراب می‌کند. بسیار خوب پسر جان برو پی کارت! از قول من هم به اربابت سلام برسان!

  پسربچه تعظیمی کرده از اتاق خارج شد. خواهر فوراً به سمت برادرش دویده دست‌های او را گرفت. حرف‌های چند لحظه قبل برادرش در او تاًثیر زیادی نموده بود. کافی بود یک کلمه دیگر از دهان برادرش خارج شود و کلک بقال و شوهر آتیه او کنده شود!

  خواهر دست‌های برادرش را تکان داده با بی‌صبری پرسید:

-بگو. بگو. چرا معطلی؟ تو او را کجا دیده بودی؟

-ای بابا! چه‌قدر شما زن‌ها کنجکاو هستید! من شوخی کردم. من جایی او را ندیدم. خب خواهر جان خدا پشت و پناهت، خودت می‌دانی. هر کاری که دلت می‌خواهد بکن!

  برادر در حالی که با دست خود کله‌قند را نوازش می‌داد آهی کشیده گفت:

-ان‌شاءالله که خوشبخت باشی!

 

*از کتاب "برگزیده داستان‌های آنتوان چخوف" با ترجمه رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور؛ انتشارات جاودان خرد

 

نقد

 داستانی که خواندید شاید برایتان آشنا باشد؛ نه از حیث آن که قبلاً این متن را خوانده اید، بلکه از حیث دیدن افرادی مشابه با شخصیت‌های داستان در زندگی روزمره‌تان! آنتون چخوف که در زمره اولین داستان‌کوتاه‌نویسان جهان است، در اغلب آثار خود دست بر پرتکرارترین، انسانی‌ترین و قابل تاًمل‌ترین وقایع می‌گذارد؛ چیزی که در داستان برادر با غیرت هم عیان است: داستان کوتاهی حول محور طمع‌ورزی و کنار زدن ارزش والایی چون عشق به دست منفعت‌طلبی شخصی. چخوف طبیعت مقابله‌هایی چون عشق و طمع را با استفاده از آیرونی موقعیت (ساختاری) و پیچشی که به کمک آن در پی‌رنگ ایجاد کرده، به شکل طنزآمیز و طعنه‌زننده ای نشان داده است. شخصیت برادر در این داستان با بی‌منطقی افراطی سعی در تغییر نظر خواهرش در جهت نفع خانواده، که نفع شخص برادر را هم شامل می‌شود، دارد. خواهر با شخصیت متزلزل خود عملاً با وجود علاقه‌اش به دیگریِ غایب در داستان، قول ازدواج با شخصی دیگر را داده؛ شخصی که بنا بر توصیف‌های برادر از او و عدم رد آن توصیف‌ها به وسیله خواهر، به ویژگی‌های منفی مختلفی در او پی می‌بریم. قصه ‌آشنای "شوهر پولدار"، یکی از معضلات هر جامعه‌ای در هر زمانی است.

  از ویژگی‌های مثبت این داستان کوتاه زیبا که بگذریم، می‌توان به چند نقطه ضعف در آن نیز اشاره کرد؛ که البته با توجه به تاریخ نگارش آن (بیش از صد سال پیش) قابل پذیرش بوده و نمی‌تواند ارزش آن را زیر سوال ببرد. با این وجود نگارنده این نقد قصدی به جز روشن‌سازی برخی نکات برای کمک به فهم و خوانش بهتر خواننده ندارد. وانگهی این داستان دچار نقص در شخصیت‌پردازی است. بیش‌ترین بار داستان بر دوش شخصیت برادر با غیرت است؛ در حالی که خواهر، مستمعی منفعل است و صرفاً در جهت خدمت به ساخته شدن شخصیت برادر وجود دارد. دیالوگ‌های برادر دچار گزافه‌گویی و اطناب شده و این به لذت خواننده لطمه می‌زند. مورد دیگر آن که فضاسازی به خوبی صورت نگرفته و خواننده نمی‌تواند تصویر شایسته‌ای از چهره‌ها، مکان، و ویژگی‌های خاص ظاهری و رفتاری داشته باشد.

  در پایان باید گفت که با وجود برخی کمبودها در داستان، "برادر باغیرت" از آن دست آثاری است که تاریخ انقضا ندارد و همواره با خواندن آن می‌تواند خواننده را به تفکر در باب انسان و نیازها و تعارض‌های درونی‌اش وادارد.

  برای آشنایی بیش‌تر با آثار چخوف می‌توانید به خریدن برگزیده آثار وی در لینک زیر اقدام کنید:

  تهیه کتاب برگزیده داستان‌‌های آنتوان چخوف

 

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.