چشم هاش

چشم هاش

  نگاه سنگین پیرزن را روی خودش حس می کرد. سعی کرد بی تفاوت باشد. چشم های قهوه ای پیرزن پشت شیار باریک پلک هایش می جنبید. هم رنگ چشمهای خودش بود. حرکاتش را دنبال می کرد. انگار تماشای پسر آخرین کار زندگی اش باشد.

- ای بابا .یک ساعته داری بِر و بِر به چی نگاه می کنی؟ اینطوری که نمی شه ورزش کرد.

  دمبل اش را روی زمین گذاشت و پشت به پیرزنِ روی ویلچر، دست به کمر ایستاد و گفت:

  • این پسرِ دودره بازِت هم که نیومد .قرار بود یک تُک پا بره تا بازارِ روز. الآن دو ساعت شده. ما رو سر کارگذاشته. چه غلطی کردم که قبولت کردم.

 لحظه ای مکث کرد و گفت:

- اصلاً می برمت اتاق. اونجا راحت تری.

  پیرزن را گوشه ی اتاق، کنار تخت گذاشت. آفتاب تا وسطِ فرش آمده بود. ویلچرش را چرخاند، طوری که پیرزن، پشت به اتاق و روبه روی دیوارِ آبی رنگ قرار گرفت.

- این‌طوری بهتره. می خوام بیام لباس عوض کنم، معذّب میشی.

  دلش به حال پیرزن سوخت. ادامه داد:

- حتماً کارش طول کشیده. یک ذره تحمل کنی، میاد. پسرت گفت که پوشک داری. فعلاً اتاق کاری ندارم. راحت باش.

  از هیچ چیز بیشتر از پیری بدش نمی آمد. قفل موبایلش را که توی شارژ بود، باز کرد. شش تماس از دست رفته و یازده پیام خوانده نشده. سرسری نگاهی بهشان کرد و موبایل را روی میز کنار ساعتِ مچی اش گذاشت.

  حدود نیم ساعت بعد وارد اتاق شد. حوله ی حمام تنش بود و سرش را خشک می کرد. چند تارِ مو، روی صورتش ریخته بود. سابقه ی ریزش مو نداشت. نگاهی به پیرزن کرد. همان‌طور بی حرکت، رو به دیوار مانده بود.

  انگار جزئی از وسایل اتاق شده باشد. جلوی میز رفت تا موبایلش را چک کند. سر جایش نبود. روی میز را گشت. روی زمین. دور و برِ تخت. شارژر روی میز افتاده بود. فکر کرد شاید توی هال، کنار وسایل ورزشی جا مانده باشد. آن جا هم نبود. تلفن بی سیم را برداشت و شماره اش را گرفت. صدای خِرخِری آمد و بعد: «دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد...» به اتاق برگشت. پیرزن سر جایش بود. کمی فکر کرد.

- آخرین بار، روی میز، کنار ساعت...

  ساعت هم نبود. جا خورد. رومیزیِ توری را برداشت و زیرش را نگاه کرد. به میز دقیق شد.

- گوشه ی میز کِی شکست؟

  مطمئن بود وقتی که دنبال موبایلش می گشت، ساعت را دیده. در عرض چند دقیقه هم موبایلش ناپدید شده بود و هم ساعتش. کسی جز خودش و پیرزن آن جا نیامده بود.

- احمق!

  او حتی نمی توانست سرش را تکان بدهد. شاید وقتی که داشته دنبال موبایلش می گشته، ساعت را جابه‌جا کرده.

  نکند همه اش کلک باشد؟ به همسایه ها دروغ گفته که فلج است تا بفرستدش خانه های مردم، دزدی. به پیرزن نزدیک شد. ویلچر را به سمت اتاق چرخاند. ذره ای تکان نخورده بود. یک طرف دهانش نیمه باز مانده و دور لبش خشکی زده بود. چشم هاش اما زنده تر از همه وقت تکان می خورد. یاد کسی می انداختش. شاید بازیگری، دوستی یا کسی که قبلاً ملاقاتش کرده باشد. آفتاب هنوز هم وسطِ فرش مانده بود. کتفش را هل داد.

  پیرزن یک طرفی شد. سریع به حالت اول برگرداندش. شکمش آهسته پر و خالی می شد. کف دست هاش روی ران پاهاش قرار داشت و پنجه های پایش به داخل متمایل بود. از روی مانتوی خاکستری اش، به جیب هاش دست زد. لباس هاش بوی ادرار می داد. دست نگه داشت.

- دارم چی کار می کنم؟

  بدون حرفی از اتاق خارج شد. بعداً، وقتی که پیرزن رفت، دنبال وسایلش می گشت. کِرخت شده بود. به پاهاش که خیره شد، روی ساقش چند تار موی سفید دید. روی مبل نشست. برای چند لحظه خیال کرد که تابلوهای روی دیوا رِ پذیرایی جابه جا می شوند. وسایل خانه در حالِ حرکت بودند. سرش گیج می رفت. هنوز هم لباسش را عوض نکرده بود. از این که دوباره وارد اتاق شود و چشم های پیرزن را ببیند، شرم داشت. اما چاره ای نبود. هر آن، پسرش می رسید. چقدر دیر کرده بود؟ باید لباس مناسب می پوشید.

  سرش را پایین انداخت و وارد شد. لباس هاش پشت در آویزان بود. فقط کافی بود در را تا نیمه ببندد و برشان دارد. دست دراز کرد. زیرچشمی به اتاق نگاه کرد. خشکش زد. جرئت این که فوری سرش را بلند کند، نداشت.

  اتاق نیمه خالی شده بود. وسایل ناپدید شده بودند. تخت خواب، میز و صندلی، فرش. حتی اثری از قاب عکس و پوسترهای روی دیوار هم نبود. کف اتاق سرامیک شده بود و تنها یک کمد لباسِ کهنه گوشه ی اتاق بود. چشم هاش را بست و تا ده شمرد. برای این که مطمئن شود، تا بیست ادامه اش داد. نمی خواست چشمانش را سریع باز کند. شاید اگر طولش می داد، اثرش بیشتر می شد. پلک هاش را بازکرد. چیزی تغییر نکرده بود. روی دیوار، چند تَرکِ عمیق دیده می شد. امکان نداشت. تازه اتاق را رنگ کرده بود. پیرزن گوشه ی اتاق کنار همان جایی که قبلاً تخت قرار داشت، ساکت مانده بود. چشم هاش در چشم های پیرزن قفل شد. نگرانی را در آن چشم ها حس می کرد. انگار پیرزن هم مثل او ترسیده بود. فقط او می دانست که چه اتفاقی در آن اتاق افتاده. همه چیز را دیده بود. شاید موبایل و ساعت کار او بود اما وسایل اتاق...

  کاری از دستش ساخته نبود. فکری به ذهنش رسید. یک قدم به سمت پیرزن برداشت. قدم هاش سنگین شده بودند.

  به خرافات اعتقاد نداشت. اما چیزی را که می دید، نمی توانست با عقل توجیه کند. شاید با اجنه در ارتباط باشد یا حتی خودش جادوگر باشد. به قیافه اش که نمی آمد. با صدایی گرفته که شبیه صدای خودش نبود، گفت:

- تو می دونی این جا چه خبره، هان؟ حتماً خبر داری.

  انتظار داشت پیرزن حرفی بزند یا تکانی بخورد و بگوید همه ی این ها کلک بود یا دوربین مخفی است. اما پیرزن فقط نگاهش می کرد. چشمانش روی صورت پسر ثابت بود. چیزی به ذهنش نمی رسید. احساس خستگی می کرد. شاید بدن دردش هم بی ارتباط با این اتفاقات نبود. در چند قدمی پیرزن روی زمین افتاد.

  جان بلند شدن نداشت. بی رمق گفت:

- باور کن، نمی خواستم ناراحتت کنم. از روی عمد اون حرفها رو نزدم. اصلاً گُه خوردم. میخوای ببرمت پذیرایی؟ اون جا ماهواره روشن می کنم، تماشا کنی حوصله ات سر نره.

  به دیوار خالی جایی که ساعت دیواری آویزان بود، نگاه کرد و بعد از پنجره، به آفتابی که به شدت چند ساعت پیش می تابید، نگاه کرد و گفت:

- یک کم دیگه هم پسرت می رسه، می برتت پیش نوه هات. کلی بهت خوش می گذره.

  مکثی کرد و با بغض ادامه داد:

- فقط تو رو خدا این بازی رو تمومش کن.

  چشم های پیرزن دوباره به حرکت افتاد. پر جنب و جوش تر از قبل شده بود. دور اتاق می چرخید. یک مرتبه در جایی، پشت سر پسر، بی حرکت ماند. پلک هاش بازِ باز شد. انگار از درون چیزی را فریاد می زد. پسر ردّ چشمانش را گرفت و چرخید. برای لحظه ای عبور سایه ای را روی دیوار حس کرد. دور و برش را نگاه کرد.

  چیزی نبود. ترس بَرَش داشت. به سمت پیرزن برگشت.

- دِ حرف بزن دیگه. این جا چه خبره؟

  قطره ی اشکی از گونه ی پیرزن سرازیر شد. چشمهاش داشت از حدقه بیرون می زد. به جایی روی دیوار زل زده بود. قفسه ی سینه اش تند تند، جلو و عقب می رفت. یک مرتبه تکانی خورد. چشم هاش به بالا چرخید و یک دست سفید شد. سایه ای از جلوی پسر رد شد. همه چیز به یک باره محو شد.

  چشمان پسر جایی را نمی دید. انگار از جایی سقوط کرده باشد. سرما را تا مغز استخوان هایش حس می کرد.

  انگار، جایی نشسته بود. نور توی چشمانش می زد. آهسته پلک هایش را باز و بسته کرد. رفته رفته نور کمتر شد. می توانست روبه رویش را ببیند. کمی تار بود اما تشخیصش کار سختی نبود. جلویش دیواری آبی رنگ قرار داشت. خواست چرخی بزند اما نتوانست. انگار بسته باشندش. تقلّا بی فایده بود. حتی سرش را هم نمی توانست تکان دهد. داد زد اما صدایی نیامد.

  گوش هاش وِز وِز می کرد. سرش یک وری، کمی مایل به راست بدنش خم شده بود. چشمانش اما حرکت می کرد. پیراهن مردانه ی قهوه ایِ کهنه ای تنش بود. پایین تر، کفِ دستِ راستش را دید که روی رانِ پای راستش قرار داشت. از گوشه ی چشمش توانست قسمتی از لاستیک و پره های نقره ای رنگِ کنار صندلی را ببیند. روی ویلچر نشانده بودندش.

  حتماً کار پیرزن بود. طلسمی، چیزی رویش گذاشته بود. یک دفعه چیزی را حس کرد. کسی بهش نزدیک می شد. با وجود این که به کمک احتیاج داشت اما از آنی که پشت سرش بود، می ترسید. گوشش دیگر وِز وِز نمی کرد. صدای قدم های سنگینش را می شنید. کنارش، پارچه ی سیاه رنگی را دید که در هوا تکان می خورَد.

  سعی کرد پلک هاش را بیشتر باز کند. درست بالای سرش رسیده بود. هُرم نفس هاش را پشت گردنش حس می کرد. به دیوار آبی رنگ نگاه کرد. سایه ی بزرگش روی دیوار افتاده بود. از ترس نمی توانست چشم هاش را حرکت دهد. قطره ی اشکی از گونه اش سرازیر شد. او داشت پشت سرش خِر خِر می کرد. بیشتر دقت کرد.

  شنید که تکرار می کرد: «نوبت تو هم رسید.»

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.