دنده عقب

دنده عقب

  دختر شیشه‌ی طرف خودش را پایین داد. جعبه مقوایی بی‌دری را که دو لیوان کاغذی و دو کیک کوچک داخلش بود، از دست مرد که بیرون سوناتای مشکی ایستاده بود، گرفت. مرد سوار ماشین شد و کنار دختر، روی صندلی راننده نشست و یک لیوان و کیک برداشت. با لبخند گفت: «یه کم گرم بشیم بتونیم اختلاط کنیم.»

  دختر شال پشمی خال‌خالی‌اش را روی پیشانی کشید و بینی کوچک و قلمی‌اش را نزدیک بخار لیوان خودش برد.

  مرد گفت: «انگار امروز رو‌به‌راه نیستی، ها؟ سردته؟ بذار بخاری رو روشن کنم.»

  دختر لیوانش را فوت کرد و گفت: «تو که می‌دونی باد گرم بخاری حالم رو بد می‌کنه.»

  مرد بخاری را خاموش کرد. دختر گفت: «فکر کنم قراره برف بیاد.»

  مرد با خنده گفت: «برف اگه بیاد، کله‌ی من از اینی که هست سفیدتر می‌شه که! به قول خودت جذاب‌تر می‌شم!» و دستی به موهای کم‌پشت جوگندمی‌اش کشید. دختر سرش را پایین انداخت.

-سمیرا جان بخور چایی‌ت رو یخ نکنه. بعدش می‌ریم رستوران.

  سمیرا نگاهی به کیک کرد و گفت: «نه، تو ماشین بهتره. نریم رستوران.»

-هر چی تو بگی عزیزم. گرم شدی؟

-نه.

-من هم. حالا کم‌کم گرم‌ می‌شیم چایی بخوریم. امروز مگه کلاس نداشتی؟

  سمیرا سرش را بالا و پایین برد.

-خب پس چرا خواستی من رو‌ ببینی؟

-همین جوری.

  مرد با خنده گفت: «نکنه دلت تنگ شده بود؟! ما که تازه همدیگه رو دیده بودیم!»

  چند لحظه به سکوت گذشت. مرد لیوانش را توی لیوان سمیرا گذاشت. بعد مجله ای را که عکس یک درخت رویش بود از روی داشبورد برداشت و ورق زد. با خمیازه پرسید: «چه خبر؟»

  سمیرا نگاهش کرد. گفت: «چشم‌هات چقدر قرمز شدن!»

-تمام دیشب‌ رو بیدار بودم. حدود چهار خوابم برد. دانشجو جماعت هم که پدر آدم رو در می‌آره!

  سمیرا با لبخند گفت: «چه خوبه که من ژنتیک می‌خونم و دانشجوی تو نیستم استاد غرغرو!»

  مرد زیپ کاپشن سیاهش را بالا کشید و گفت: «اگه تو توی زندگی من نبودی، نمی‌دونم چطور باید با دانشجوها کنار می‌اومدم.»

-من یه ساله که تو زندگی توام، اما تو ده پونزده ساله که استادی!

- من از وقتی تو رو دیدم ناخودآگاه اون‌ها رو با تو مقایسه می‌کنم. هیچ کدومشون شبیه تو نیستن.

  سمیرا اخم کرد و گفت: «غلط کردن شبیه من باشن!» بعد مکثی کرد و ادامه داد: «فرهاد اصلاً به نظرت من چه شکلی ام؟»

  فرهاد چشمکی زد و گفت: «تو خوشگل منی!»

  سمیرا با لحن کشداری گفت: «دیوانه!»

  فرهاد سرفه‌ای کرد: «خب تو یه چیزی درون خودت داری که نمودِ بیرونیش برای من، آرامش مطلقه. نمی‌دونم دقیقاً چیه؛ شاید سادگی تو رفتارت، مهربونیت، چشم و دل سیر بودنت. بازم بگم فدات‌شم؟»

-نه عزیز.

  فرهاد لبخند زد. مجله را جلوی شیشه، نزدیک لیوانها گذاشت. ماشین سفیدی جلوی آنها پارک کرد. مرد و زن جوانی، خنده‌کنان از آن پیاده شدند و رفتند. سمیرا به رو‌به‌رو خیره شد و ابروهای بورش را در هم کشید.

-فرهاد!

-جانم؟

-هیچ وقت شده که من رو با زن سابقت مقایسه کنی؟ مثلا فکر کنی یه جاهایی اون تو رو بهتر درک می‌کرده، یا همچین چیزی.

  فرهاد آهی کشید و گفت: «آره تو رو با سیمین مقایسه می‌کنم. اون مثل تو از این سوالها نمی‌پرسید. دخترِ خوب تو که خودت می‌دونی از همه سَری! چرا گرم‌ نمی‌شه پس؟»

  فرهاد ضبط را روشن کرد. موزیک‌ ملایمی شروع شد. سمیرا دستهایش را گذاشت بین زانوهایش. فرهاد پرسید: «چه خبرها دیگه؟ با بابات آشتی کردی؟»

-البته قهر نبودم؛ ولی خب حالا بهش یه جورهایی حق می‌دم. به هر حال نگران آینده منه. فکر می‌کنه با پسر همکارش خوشبخت می‌شم.

-درسته. و نمی‌دو‌نه که تو چقدر با تصوراتش متفاوتی.

-فرهاد!

-جون دلم؟

  سمیرا سرفه ای کرد. گفت: «می‌خواستم بگم که ماشینت خیلی کثیف شده ها!»

-می‌برمش پس‌فردا کارواش.

  سمیرا لحظاتی به مجله خیره شد. گفت: «فرهاد عکس جلد این مجله هه رو نگاه کن!»

-خب.

  سمیرا شمرده شمرده گفت: «یه درخت ظاهراً پیر که از تنه‌ش یه جوونه اومده بیرون. تا حالا فکر کردی چطور چنین چیزی ممکنه؟»

-راستش نه. فکر کردن به جوونه زدن یه گیاه دغدغه‌م نبوده. ذهن من پر از اعداد و آماره.

-منظورم اینه که چطور ممکنه یه درخت پیر بتونه هر سال شکوفه  جوون بده؟ و اصلاً چطور از شکوفه‌ش مراقبت کنه؟

  فرهاد از سمیرا به مجله خیره شد. سمیرا ادامه داد: «این درخته مال بهاره؛ چون رشد شکوفه‌ها تو زمستون متوقف می‌شه. یعنی درخت جلوش رو می‌گیره.»

  فرهاد دستی به چانه‌اش کشید و گفت: «ولی وقتی هوا گرم بشه، درخت شکوفه‌ش رو آزاد می‌کنه دیگه. اصلاً این چه بحث پیش‌پا‌افتاده...»

  سمیرا میان حرفش پرید: «درخت تمام تلاشش رو می‌کنه که شکوفه نابود نشه؛ چون از جنس همدیگه‌ن.» بعد با صدایی که رفته رفته آرام‌تر می‌شد ادامه داد: «ولی وقتی شکوفه به بهار رسید، یه پسربچه ممکنه بیاد و اون رو از شاخه...»

  فرهاد به سمیرا نگاه کرد و بی‌حرکت پرسید: «کدوم پسربچه؟»

  سمیرا آرام گفت: «هنوز بهار نشده.» و رویش را به طرف درخت تنومند لختی که کنار ماشین بود، برگرداند. شیشه بخار گرفته بود. سمیرا با انگشتش، خطی روی آن کشید.

  فرهاد زیپش را تا گردنش بالا آورد. دستی به پیشانی‌ و صورت سبزه‌اش کشید و مشتش را به فرمان کوبید. دختر و پسر جوانی از جلوی ماشین رد شدند. اخم‌هایشان تو هم بود. دختر با صدای بلند حرف می‌زد و دستهایش را تکان می‌داد. سمیرا سرش را پایین انداخت. فرهاد ضبط را خاموش کرد. صدای ماشینها می‌‌آمد. در پیاده‌رو، آدمها بلند‌بلند حرف می‌زدند.

  سمیرا گفت: «آخ دیدی داشت یادم می‌رفت؟» و کوله‌اش را باز کرد و از توی آن یک جعبه قهوه‌ای بیرون آورد و به طرف فرهاد گرفت و گفت: «تولدت مبارک! می‌دونم هفته‌ی دیگه‌س؛ ولی گفتم حالا که من کادو رو خریدم و هر دومون وقت می‌کنیم همدیگه رو ببینیم چه کاریه بذارمش برای بعد؟»

 فرهاد به جعبه چشم دوخت.

  سمیرا پرسید: «خوشحال نشدی؟»

  فرهاد در جعبه را باز کرد و گفت: «چرا چرا. فقط یه کم غافلگیر شدم.» داخل جعبه یک روان‌نویس و یک ساعت رومیزی بود. فرهاد گفت: «زحمت کشیدی.»

  سمیرا گفت: «قابل تو رو نداره.» و سرش را آرام به طرف صورت فرهاد که پایین بود، برد و لبهایش را غنچه کرد؛ ولی میان راه متوقف شد. موبایل فرهاد زنگ خورد. سمیرا برگشت سر جایش‌. فرهاد موبایلش را پرت کرد روی صندلی عقب. سیگاری آتش زد.

  سمیرا پرسید: «راستی، تغییری توی من ندیدی؟»

  فرهاد به دود سیگاری که از دهانش بیرون می‌آمد نگاه کرد و گفت: «تغییر... آره!» مکثی کرد و ادامه داد: «از همیشه... خوشگل‌تر شدی.»

  سمیرا بینی‌اش را جمع کرد و گفت: «موهام رو رنگ کردم.»

  فرهاد پکی زد و گفت: «ولی یادمه من از اولش که هم رو دیدیم، موهام همین رنگی بود. رنگ جذاب تو!»

-هنوز هم جذابه ولی من رو یاد برف و زمستون می‌ندازه.

  مردی به شیشه ‌راننده زد. فرهاد شیشه را پایین کشید. مرد پرسید: «آقا، برادرم ماشینش رو دوبله بذاره اینجا چند دقیقه؟»

  فرهاد سیگار را بیرون انداخت و گفت: «نه، ما داریم می‌‌ریم.» و شیشه را بالا کشید.

  گفت: «سردتر شد.»

  سمیرا روی صندلی‌اش کمی جابه‌جا شد و پرسید: «می‌ریم کجا؟ رستوران؟ یا چی؟»

  فرهاد دست راستش را پشت صندلی سمیرا گذاشت و دنده عقب رفت. گفت: «می‌رسونمت نزدیک خونه‌تون.» و پایش را روی پدال گاز فشار داد.

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.