موضوع و درونمايه

موضوع و درونمايه

موضوع

موضوع معمولا یک واژه است. مثل: جنگ، عشق، مرگ... . گاهی هم می‌تواند یک جمله باشد. مثل موضوع کتاب مادام بواری: "وضعیت زنان طبقه متوسط فرانسه." اما ارزشی یا تفسیری نیست.

موضوع داستان در واقع پاسخ به این سوال است که "داستان درباره‌ چه بود؟" مهم‌ترین موضوع‌های بشری هم عبارت‌اند از:"عشق، انتقام، حسادت، فقر، جنگ، مرگ، کودکی، سفر، رابطه زن و مرد.. ."

موضوع‌های داستانی می‌توانند از در آمیختن با مردم و دقت در رفتار و گفتارشان حاصل شوند. از مطالعات دوران نوجوانی، افسانه‌ها و داستان‌های پلیسی و جنایی و ملودرامی که بر نویسنده تاثیر گذاشته نیز موضوع‌هایی به ذهن راه میابد. یک سری‌ موضوعات را هم می‌توان از آثار ادبی نویسندگان دیگر استخراج کرد.

دغدغه نویسندگان

 در پاسخ به این صحبت که "درباره‌ی تمام موضوعات بشری داستانی نوشته شده و دیگر موضوع جدیدی وجود ندارد تا داستانِ نویی نوشته شود"، باید گفت که موضوع‌های مشترک دلیل بر شبیه بودنِ آثار نیست. هر نویسنده مُهر خود را روی موضوع‌هایش می‌زند. به این معنی که موضوع، برآمده از دیدگاه جهان‌شناختی نویسنده است و به موضوع سمت و سوی خاص می‌دهد.

 میرصادقی می‌گوید: ″دنبال موضوع‌هایی که در زندگی روزمره کمتر اتفاق می‌افتند، نگردید." در واقع، مهم چگونه گفتن است نه چه گفتن! تجربه نشان داده داستانی موفق است که از روایت یک موضوع کوچک و گاه خشک و معمولی، یکباره چیزی فراتر از آن را به ما بنمایاند. برای نمونه، بیشتر داستان‌های چخوف موضوع هایشان عادی است. ولی به رغم معمولی بودن موضوع‌ها، وقتی آنها را می‌خوانیم چیزی در داستان، ما را وادار به شکستن روال زندگی روزمره می‌کند و به زیبایی از خود موضوع داستان فراتر می‌رود.

 

درونمایه و مضمون

معنا، مضمون یا درونمایه یکی از مهم‌ترین عناصر اصلی داستان است. مضمون داستان، جهان‌بینی نویسنده است. به این معنا که مضمون، متأثر از جایگاه اجتماعی و اقتصادی، محیط زندگی  و دیدگاه نویسنده نسبت به جهان است. در واقع مضمون، همان حرف اصلی‌ای است که نویسنده می‌خواهد در داستانِ خود به مخاطبش منتقل کند. در مقابل، درک خواننده ممکن است ربطی با نیت نویسنده نداشته باشد. خواننده نیز مضمون متن را بنا بر افق انتظاراتش تغییر می‌دهد. مرد یا زن بودن، مسن یا جوان بودن، سیاه یا سفیدپوست بودن، ایرانی یا غیر‌ ایرانی بودن بر درک خواننده از داستان تاثیر مستقیم دارد. متن‌ها متکثر و تفسیرها متنوع‌اند. هر خواننده برداشتی خاص از داستان می‌کند و تأویل هر فرد با فرد دیگر متفاوت است. معنای روایت‌های داستانی به دلیل ذات زبان، بی‌ثبات است.

  پل والری می‌گوید: "هیچ گفتاری، چندان مبهم

                         هیچ حکایتی، چندان غریب

                         و هیچ سخنی چندان بی ربط نیست که نتوان برایش معنایی در نظر گرفت."

 در اصل، آفرینش معنا کاری گروهی است که نویسنده و خواننده هر دو در آن سهیم اند.

ملاک ما برای تفسیرهایمان چیست؟

1.نیت مولف

2.آنچه متن به ما می‌گوید.

3.زمینه

4.خواننده

5.ترکیب خواننده و متن و زمینه

نیت مولف: پیشترها بر این باور بودند که متن، یک معنا بیشتر ندارد و آن معنا چیزی است که مولف گفته است. وظیفه‌ی خواننده، تحقیق درباره زندگی و عقاید مولف است تا پیام او به درستی دریافت شود.

آنچه متن به ما می‌گوید: کسانی که "مرگ مولف" را مطرح کردند معتقدند که تفکر نویسنده را نباید در نظر گرفت. اثر باید به دور از نویسنده بررسی شود. رولان بارت می‌گوید: "تولد خواننده به بهای مرگ مولف است."

زمینه: عده‌ای معتقدند وضعیت یا زمینه‌ی تاریخی‌ای که متن در آن پدیدار شده است، در تفسیر متن تاثیر بسزایی دارد و خواننده باید اطلاعاتی از آن بدست آورد تا به تفسیر درست برسد.

 خواننده: مضمون امری قطعی نیست و بنا بر شخص خواننده تغییر می‌کند.

 ترکیب خواننده و متن و زمینه: در نهایت اکثرا به این توافق رسیده‌اند که خواننده و متن و زمینه، هر سه در تفسیر مضمونِ روایت حائز اهمیت‌اند.

تقسیم بندی بر اساس مضمون

 داستان‌ها از نظر مضمونی سه دسته می‌شوند: امری، پرسشی، خبری.

 در داستان امری، نویسنده می‌خواهد معنایی را که در زندگی اش به آن رسیده، به صورت آشکارا بیان کند. مثال: "عشق خوب است."

 در داستان پرسشی، نویسنده مضمون خود را به صورت واضح در داستان نمی‌آورد. بلکه تردید ایجاد می‌کند و فکر خواننده پس از اتمام روایت، درگیر سوالی می‌شود که به طور غیر مستقیم در طول داستان مطرح شده است. مثال: "عشق خوب است یا بد؟"

در داستان خبری، نویسنده خبری از جهان را بیان می‌کند. مثال:"هیلتر عاشق بوده است."

 

از طرفی، درونمایه می‌تواند به دو بخش مألوف و غیر مألوف تقسیم شود: مالوف و نا مالوف.

 درونمایه مألوف درونمایه‌ای ست مطابق با باورها و رفتارهای روز جامعه. مثال: "خوشبختی، ربطی به ثروت ندارد."

 درونمایه‌ی نامألوف درونمایه‌ای ست که با تصورها و عادت‌های جامعه در تضاد است. مثال: "پول خوشبختی می‌آورد."

 

چه مضمون‌هایی مناسب‌ترند؟

 گفته می‌شود که مضمون، استخراجِ معنا از تجربه‌ی انسان است. هر چه مضمون ماندگارتر باشد، حیات اثر ادبی تضمین شده‌تر است. مضمون‌هایی که درباره‌ی مرگ، عشق، جست‌و‌‌جوی هویت و از این قبیل موضوع‌ها باشند و با مسائل روز پیوند بخورند، نامیرا می‌شوند.

 به این نکته نیز باید توجه داشت که همه‌ی داستان‌ها دارای مضمون نیستند. برخی آثار صرفا برای سرگرمی نوشته می‌شوند. مثل آثار پلیسی، جنایی و ترسناک.

 

در نهایت می‌توان به صورت خلاصه گفت که مضمون، برخلاف موضوع که در یک کلمه قابل بیان است، در یک جمله‌ی تفسیری گفته می‌شود. مثال:

موضوع داستان: جنگ

مضمون داستان: جنگ، فرهنگ جامعه را دستخوش تغییر می‌کند.

و اینکه مضمون نتیجه‌ی اخلاقی داستان نیست.

 

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.