سگ‌سانی

سگ‌سانی

 

سرش به موازات زمین کشیده می شد، گوش ها پایین تر از پوزه... تا شاید صدای گام‌های خرامانی شنیده شود.. صدای کشیده شدن دمی.

درزهای آسفالت را در طلب تکه نان خشکیده‌ای پنج می‌زد. پیچش شکمش نفسش را بریده بود...

از دور دسته‌ای از اربابان را می‌دید، جمع شده و در هم فرو رفته. تن‌هایشان را بهم داده بودند،فریاد می‌زدند و پنجه هایشان را به آسمان می‌کشیدند. دوستانش را می‌دید که سوار برچوب ها در هوا تکان می‌خورند، و یا لاشه‌های بی‌ جان حبس شده‌‌شان در چاله آبی سفید بود که در هوا چرخ می خورد...

از ترس تتمه جانش را برداشت و دوید.