تنگنا

تنگنا

  پارچه‌ی مشکی باریکی که سر در خانه‌اش بسته بودند، مانند خودش کج و کوله و چروکیده بود. دیگر صندلی فلزی سبزِ رنگ و رو رفته‌ای در درگاهیِ خانه نبود که پیرزن را روی خودش نِشانده باشد. نمی‌دانم از این که من باعث تاب خوردن پارچه ی مشکی بر سر درِ خانه اش بودم، چه حسی داشتم. روی پارچه هیچ چیز نوشته نشده بود. نه اعلامیه‌ای در کار بود و نه پیام تسلیتی. حتی مرده‌اش هم حوصله‌ام را سر می‌بُرد.

  کمی که فکر کردم فهمیدم حس پشیمانی هنوز به سراغم نیامده که هیچ، کمی هم احساس رضایت ته دلم را قلقلک می‌دهد. رضایت از این که پیرزن را از بند صندلی و درگاهی خانه و انتظار برای عبورِ عابری پیاده‌ خلاص کرده بودم و دیگر تازه‌واردی مثل من فکر نمی‌کرد که شاید پیرزن به صندلی و صندلی به پیرزن دوخته شده و کنجکاو نمی‌شد و با پایش به پایه ی صندلی نمی‌زد و صندلی از زیر پیرزن در نمی‌رفت و سرش به چارچوب در نمی‌خورد و خونش سرازیر نمی‌شد و او هم فرار نمی‌کرد و پیرزن هنوز زنده بود. خدا می‌داند چند سال بود که هر روزش دقیقاً شبیه به روز قبل بود؛ ولی حالا آزاد بود.

  از لای پره‌های در به حیاط نگاه کردم. معلوم بود پسر پیرزن دیگر زحمت آب دادن باغچه ی حیاط را هم به خود نمی‌دهد. انگار تنها نقطه‌ ی اتصال او و پیرزن که روزی مادرش بود، همین باغچه‌ای بود که حالا رو به خشکیدن می‌رفت. ساعت‌ها از پشت پنجره نگاهشان کرده بودم. سه روز در هفته خدا می‌داند از کجای شهر، می‌آمد و چند ساعتی خود را با حیاط و باغچه‌اش سرگرم می‌کرد. باغچه‌ای که کسی از وجود آن لذتی نمی‌بُرد. پیرزن از وقتی چشمش را باز می‌کرد تا وقتی که دوباره آن را برای خوابیدن می‌بست، رویش به کوچه و پشتش به این خانه‌ی درندشت خالی و باغچه‌اش بود. حتی وقتی پسرش در آن خانه بود، باز هم پیرزن و صندلی در درگاهیِ خانه بودند.

  دفعه‌ی اولی که پیرزن را دیدم ساعت‌ها ذهنم درگیرش بود و یادآوری‌ا‌ش لبخند بر لبم می‌آورد. روزهای اولی بود که به خانه‌ی رو به روی او آمده بودم و برای اولین بار بود که تنها در شهری غریب زندگی می‌کردم. حرف زدنِ رو در رو با آدمی خارج از ذهنم و خارج از محیط کار برایم آرزو بود. آنقدر این اتفاق برایم ارزشمند بود که تا پایم به خانه رسید، به مامان تلفن کردم و گفتم که وقتی داشتم در را باز می‌کردم، پیرزن صدایم کرد. گفتم که با شک به طرفش رفتم، دستش را دراز کرد و دستم را گرفت. برای مامان تعریف کردم که چگونه چشم‌های پیرزن پر از اشک شد و از نوه ی از دست رفته‌اش گفت. بعد گفتم که پیرزن هوس پفک کرده بود و خواسته بود تا برایش بیاورم و گفتم که مردد بودم چه کنم. بعد مردی که بعداً فهمیدم پسرش است، از پشت سرش اجازه داده بود برایش بخرم و پیرزن با شادی خم شده بود و مغازه را که چند قدم پایین‌تر بود، نشان داده بود. برای مامان گفتم که آخر سر دعایم کرد که خوشبخت شوی و مرا به روضه ی تک نفره‌اش دعوت کرد. گفتم که از تنهایی و دلتنگی‌ام کم کرد.

  سرکار از صبح تا راس ساعت شش عصر، تنها در اتاقی کوچک و بی‌پنجره و کم‌نور، پشت لپ‌تاپ قراضه‌ای می‌نشستم و کار می‌کردم و به صدای بحث و خنده ی بقیه ی کارمندها در اتاق بغل حسادت می‌کردم. در کل روز شاید پنج کلمه هم کسی با من حرف نمی‌زد. حتی وظایفم را هم از اتاق بغل برایم ایمیل می‌کردند. از شدت تنهایی و بی‌کسی داشتم خفه می‌شدم.

  از آن روز به بعد، هر موقع که از سرکار برمی‌گشتم پیرزن را می‌دیدم. بودنش برایم نعمت بود. برای اینکه خوشحالش کنم برایش چیزی می‌خریدم. همیشه دستم را می‌گرفت، برایم دعا می‌کرد، کمی اشک می‌ریخت و مرا به روضه‌اش دعوت میکرد. هرروز بدون ذره‌ای تغییر در گفت‌وگوها، دیدار می‌کردیم.

  ماه اول، گفت‌وگوی تکراری‌اش برایم جالب بود. ماه دوم، دیگر پیرزن را تحمل می‌کردم. فشار کار و جو بد محیط کار برایم حوصله‌ ی بودن کنار پیرزن را باقی نمی‌گذاشت. ماه سوم، به بهانه‌ی خستگی یک در میان جوابش را می‌دادم. ماه چهارم بود که تمام زندگی‌ام تکرار هر روزه‌ی اتفاق‌های یکسان بود. صبح، سرِ کار تا عصر؛ عصر تا شب منتظر رسیدن ساعت خواب؛ خواب تا صبح و دوباره صبح و سرِ کار و عصر و پیرزن که حالا بار یکنواختی زندگی‌اش را به دوش من انداخته‌ بود. بیرون می‌رفتم، بود. برمی‌گشتم، بود. پشت پنجره چیزی برای تماشا نبود جز او که در شکار جوانِ از همه‌جا بی‌خبری نشسته بود. ساعت‌ها از پشت پنجره به او نگاه می‌کردم. وجودش آزارم می‌داد ولی نمی‌توانستم نگاهش نکنم. زنی تنها و کسالت‌آور که هر روزش مانند روز قبل است. دیگر هرچه صدایم می‌زد جوابش را نمی‌دادم. دیگر برایم جالب نبود که مرا به یاد نمی‌آورد؛ که هر روز صبح تا شب پفک می‌خورَد و اهل محل را دعا می‌کند؛ که انگار از پایین به صندلی و از بالا به چادرش چسبیده. دیدن بی هدفی‌اش، دیدن این که صبح و شبش مثل هم بود، دیدن تکرار دیوانه‌وار کارهایش، بار یکنواختی زندگی‌ا‌م را سنگین‌تر می‌کرد و هر روز باید این بار را با خود به روز بعد می‌کشیدم.
  دیگر خسته بودم از دیدنش. از صدای دخترم‌دخترم گفتنش که هر روز در گوشم می‌پیچید. متنفر بودم از زندگی بیهوده‌ا‌‌ش. از خودش که تلاشی برای تغییرش نمی‌کرد. بودنش آنقدر آزارم می‌داد که به فکر جابه‌جایی خانه افتادم. چند هفته‌ای گشتم ولی جیبم توانایی اجاره ی خانه‌ای دیگر را نداشت. از پنجره جدا نمی‌شدم. از وقتی که به خانه می‌رسیدم تا زمان خواب، کاری به جز دنبال کردن زندگی خسته کننده‌ی او نداشتم. انگار ذهنم از این عذاب همیشگی لذت می‌برد و از دیدنش سیر نمی‌شد. ثانیه به ثانیه‌ی زندگی کسالت‌آ‌ورش طاقتم را طاق کرده بود. دلم می‌خواست مدتی از این خانه دور باشم. تلفن را برداشتم و به شرکت زنگ زدم، گفتم که مادربزرگم در بستر مرگ است. گفتم که باید به شهرم بروم. چمدانم را بستم و از خانه بیرون آمدم. صدایم کرد.

-دخترم!

  رویم را از او برگرداندم.

-دختر جان!

 اهمیتی ندادم و چند قدمی از خانه دور شدم.

-دخترخانم!

  نگاهش کردم. لبخند زد. این بار بر خلاف ماه پیش به سمتش رفتم. باز همان حرف‌های همیشگی را تکرار کرد. وقتی سفارشش را تحویل دادم و مشغول باز کردن آن شد، یادم آمد که در تمام این مدت حتی ثانیه‌ای هم او را جدا از صندلی ندیده‌ام. حس کردم که صندلی دیگر جزئی از وجودش شده، به صندلی دوخته شده. از سر کنجکاوی محکم به پایه ی صندلی کوبیدم و صندلی از زیر پیرزن در رفت. سرش به چارچوب فلزیِ در خورد و خونش سرازیر شد. من هم پا به فرار گذاشتم، که اگر نمی‌گذاشتم شاید هنوز زنده بود.

 

 

  از پله ها که بالا رفتم و وارد خانه‌ام شدم، پیرزن در درگاهی اتاقم، روی صندلی سبزش نشسته بود و صدایم می‌کرد. تا صبح که ساعتم زنگ زد، دستم در دستش بود و برایم دعا می‌خواند.

  از آن روز، همیشه دست‌هایم نارنجی است. دور تا دور خانه، داخل کیفم، داخل جیب‌هایم پر از پفک شده. همکارانم چند روز پیش همگی به خانه‌ام آمدند، گفتند که چند هفته‌ای است به روضه دعوتشان می‌کنم و این هفته دیگر دلشان نیامده که نیایند.

  پیرزن در خواب و بیداری، روبه‌رویم می‌نشیند و دعایم می‌کند، روضه می‌خواند و گریه می‌کند. دیروز در خیابان با دستهای من دست دختری را گرفت، با صدای من برای عاقبت به خیری‌اش دعا کرد و با صدای من به دختر گفت که دلش پفک می‌خواهد و دختر وحشت‌زده دستش را از دستمان بیرون کشید.

  هروقت که به خانه می‌رسم دلم می‌خواهد دم در بنشینم. می‌نشینم، حوصله‌ام سر می‌رود و هر که را گذرش از آن سمت باشد صدا می‌کنم. هیچ‌ کس جوابم را نمی‌دهد. آنقدر پشت در می‌نشینم تا پیرزن سرش را از پنجره‌ی خانه‌ام بیرون می‌آورد و صدایم می‌کند. می‌گوید که روضه شروع شده. بالا می‌روم و تا صبح پای حرف‌های پیرزن گریه می‌کنم.

دیدگاه ها

برای ارسال دیدگاه وارد شوید.